تبليغاتX
ح ر و ف

طبقه پایین ترازما بخش شکم و ستون فقرات،جراحات مغزی،وقطع هر دو پاست. سمت راست مخصوص زخمهای گوش و حلق و بینی،چانه و فک،خفگی بر اثر گاز و زخمهای گردن است.سمت چپ مال کورهاست و کسانی که جراحات ریه،لگن خاصره،مفاصل،بیضه،و روده دارند.اینجاست که آدم تازه می فهمد چند جای بدن ممکن است گلوله بخورد و صدمه ببیند.

دو نفر از کزاز می میرند.اول پوستشان بیرنگ می شود بعد دست و پاهایشان چوب می شود و دست آخر فقط چشمها زنده هستند و از دنیا دل نمی کنند.دست و پای له شده خیلی از مجروحین از ناحیه مفصل به پوست نازکی آویزان است و در هوا تاب می خورد.زیر زخم آنها لگن گذاشته اند تا چرک و خون توی آن بچکد.لگنها را هر دو سه ساعت یک بار خالی می کنند.مفاصل و استخوانهای خیلیها را در قید گذاشته اند.از کنار تختخواب این اشخاص وزنه های سنگین آویزان است. زخمهای شکم بعضی را می بینم که دائم پر از گه و کثافت است.دستیار دکتر عکسهایی را به من نشان می دهد که از روی استخوانهای خرد شده پهلو زانو و شانه رادیو گرافی شده است.

آدم نمی تواند باور کند که روی چنین بدنهای لهیده و خرد شده هنوز صورتهای انسانی قرار دارد که زندگی روزمره را ادامه می دهند و تازه این داستان یک بیمارستان و یک پایگاه است.از این جور مجروحین صدها هزار در آلمان،صدها هزار در فرانسه، و صدها هزار در روسیه ریخته اند.

راستی که با چنین جنایاتی خونین چقدر نوشته ها و اندیشه های بشر باطل و بی اساس جلوه می کند.آنجا که فرهنگ و تمدن هزاران ساله بشر نتوانسته باشد جلو این رودهای خون را بگیرد و صدها هزارها کانون شکنجه را از بین ببرد پس هر چه می گویند و می کنند دروغ و بی ارزش است.تنها یکی از بیمارستانها برای نشاندادن چهره مخوف جنگ کافی است.

من جوانم.بیست سال زندگی کرده ام،با یان وصف جزیاس ومرگ وهراس وخامی کشنده ای که درژرفای غم وحسرت مغروق است چیز دیگری اززندگی نمی شناسم.به چشم خود می بینم که چگونه ملتها رادربرابرهم می گمارند واینان مات،کورکورانه،احمقانه،برده وار،وبیگناه به جان هم می افتند و یکدیگر را نابود می کنند.به چشم خود می بینم که متفکرترین مغزهای جهان هم خود راصرف اختراع سلاحهای موحش می کنندوبعد سعی دارندکه کارخود راموجه و لازم جلوه دهند.ومن وجوانان همسن من و همه افراد نسل من اینجا وآنجا ودرهمه جای جهان اینهارا می بینیم وباآن آشنا و دست به گریبانیم.اگرناگهان به پاخیزیم وکارنامه زندگیمان را به دست پدرانمان بدهیم چه خواهندکرد؟وروزی که جنگ به آخربرسد ازماچه انتظاری می توانند داشته باشند؟مایی که سالیان درازشغلمان کشتن انسانها بوده است-کشتن،اولین حرفه زندگی وشناخت ما از زندگی تنها یک چیز بوده است:مرگ.بعدها چه به سرمان خواهد آمد؟و از ماچه کاری ساخته خواهد بود؟      

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در یکشنبه 29 آذر1388 و ساعت 10:38 |

امشب شب آخر مرخصی است. همه ساکتند. امشب زودتر از همیشه به رختخواب می روم. بالش را بغل می گیرم،سر و صورتم را در آن فرو می کنم و بی اراده فشارش می دهم. شاید دیگر هیچ وقت توی رختخواب و روی بالش پر نخوابم.

آخرهای شب مادر به اتاقم می آید. خیال می کند خوابم، من هم خود را به خواب می زنم، نمی توانم، بر ایم خیلی سخت است که با او بیدار بنشینم و حرف بزنم.

با آنکه از درد به خود می پیچد ساعتها توی تاریکی کنار تختم می نشیند. و آن قدر می ماند که دیگر نمی توانم جلو خودم را بگیرم و چنین وانمود می کنم که تازه دارم از خواب بیدار می شوم.

_" چرا نمیری بخوابی مادر اینجا سرما می خوری."

می گوید : " بعد از رفتن تو وقت برای خوابیدن زیاد دارم."

توی رختخواب می نشینم : " مادر من که از اینجا مستقیم به جبهه نمی رم باید چهار هفته در اردو تعلیمات ببینم. شاید بتونم یک روز یکشنبه سری به اینجا بزنم ."

همین طور ساکت می نشیند. بعد عمیق و آرام می پرسد : " خیلی می ترسی؟ "

_ " نه مادر."

_ " میخوام بهت بگم که در فرانسه مواظب خودت باش. مبادا گول زنهای فرانسوی را بخوری. اونا زنهای خوبی نیستند."

آه _ مادر! مادر مادر! تو هنوز خیال می کنی که من بچه ام _ چرا نباید سرم را به دامنت بگذارم و زار زار گریه کنم؟ برای چه باید همیشه قوی و خود دار باشم؟ دلم میخواد گریه کنم و تو مرا دلداری بدی راستش زیاد از بچگیم نگذشته است شورت و شلوار پسرانه من هنوز توی گنجه آویزان است _ هنوز چیزی نگذشته چه کسی می گوید از من گذشته؟

در نهایت آرامش به او می گویم : " مادر در منطقه ای که ما هستیم زن پیدا نمیشه."

_ " توی جبهه خیلی احتیاط کن."

آه مادر مادر! چرا نمیتوانم ترا میان بازوانم بگیرم و با تو بمیرم؟ چقدر بدبختیم!

_ " چشم مادر احتیاط می کنم."

_ " پل من هر شب و هر روز برای تو دعا می کنم."

آه! مادر مادر! بیا با هم سالهای سال به عقب بر گردیم به زمانی که این همه رنج و بدبختی روی دوشمان سنگینی نمی کرد به زمانی که فقط تو بودی و من مادر!

_ " شاید بتونی پستی بگیری که زیاد خطرناک نباشه."

_ چشم مادر شاید بتونم آشپزخونه کاری بگیرم. این مشکل نیست. "

_ " پس حتما این کارو بکن اگر هم دیگران پشت سرت حرفی زدند ..."

_ " از اون بابت ناراحت نیستم مادر _ "

آه می کشد. صورتش در تاریکی اتاق مثل مهتاب پریده رنگ است.

_ " مادر حالا دیگه باید بری بخوابی."

جوابی نمی دهد. بلند می شوم و پتویم را روی شانه هایش می اندازم.

به شانه ام تکیه می کند. درد دارد. آهسته آهسته با هم به اتاقش می رویم و من مدتی در بهلویش می مانم.

_ " باید تا من بر می گردم حالتون خوب خوب شده باشه."

_" حتماً، حتماً پسرم."

_"  ببین مادر تو نباید از اینجا چیزی برای من بفرستی، ما در آنجا غذای کافی داریم. اینجا بیشتر به درد شما میخوره."

چه بیکس و بینوا روی تخت افتاده، او، کسی که مرا از تمام دنیا بیشتر دوست دارد. همین که می خواهم بر گردم به عجله می گوید:« دو تا زیر شلواری برایت گرفتم.پشمی ان پاهات رو گرم نگه می دارن. یادت نره بزارشون تو کوله پشتیت.»

آه مادر!من خوب می دان این یک جفت زیر شلواریبقیمت چقدر معطلی، دودندگی و التماس کردن تو تمام شده است ! آه!مادر مادر! آخر چه شده که من وتو باید از هم جدا بشویم؟ کیست که بقدر تو به گردنم حق داشته باشد؟ من اینجا نشسته ام و تو آنجا افتاده ایمن و تو آنقدر حرفها داریم به هم بزنیم که هیچ وقت نمی توانیم آنها را به هم بگوییم.

_ " شب به خیر مادر "

_" شب به خیر پسرم"

اتاق تاریک است . صدای نفس های مادرم و تیک تیک ساعت در گوشم می پیچد، بیرون پنجره باد می وزد و برگهای درخت بلوط تکان می خورند و صدا می کنند.

توی راهرو پایم به کوله پشتی گیر می کند. از شب پیش حاضرش کرده ام که صبح زود می خواهم حرکت کنم معطل نشوم.

از زور حرص میله های تختخواب را با دست چسبیده ام بالش را گاز می گیرم و می خواهم تکه تکه کنم . اصلاً نباید به اینجا می آمدم. در جبهه جنگ آدم دیگری بودم که هیچ امید و دلبستگی نداشت- اما دیگر هیچ وقت نمی توانم آن آدم بشوم. در آنجا یک سرباز بودم و حالا جز درد و عذاب برای خودم و برای مادرم و برای تمام چیزهای نارات کننده و تمام شدنی چیز دیگری نیستم.

اصلاً نمی باید به مرخصی می آمدم.

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 21 آذر1388 و ساعت 9:26 |
 

امروز روز خیلی خوبی است. پست هم رسیده و می شود گفت هر کس یکی دو تایی نام دارد .

کروپ پاکتی را پاره می کند و کاغذش را می خواند : « کانتورک به همه سلام رسونده. »

همه می خندیم. مولر ته سیگارش را دور می اندازد و می گوید: « خیلی دلم می خواست الان اینجا بود. »

کانتورک معلم سابق ما آدم کوچولوی زبر و زرنگی بود که همیشه کت دم دراز خاکستری می پوشید; پوزه اش مثل پوزه موش دراز و باریک بود. قد و هیکلش هم به هیکل اشتوس می خورد که به «شمر پادگان کلوستربرگ» معروف شده است. راستی چرا بیشتر گرفتاریها و ناراحتیهای مردم را آدمهای نیم وجبی علم می کنند. اینها از مردم تنومند زبر و زرنگتر و یک دنده ترند. من همیشه گوش به زنگ بودم که گیر فرمانده های کوتوله نیفتم چون بیشترشان اجنه انضباطی و خشکی از آب در می آیند.

  کانتورک آن قدر سر کلاس برای ما نطقهای عریض و طویل کرد تا بالاخره همه شاگردهای کلاس دنبالش راه افتادند و به حوزه نظام وظیفه رفتند و داوطلب شدند. هنوز که هنوز است قیافه او از نظرم دور نمی شود که از پشت عینک ذره بینی به ما زل زده بود و با صدای تکاندهنده ای می گفت: «رفقا نمی خوایین داخل خدمت بشین؟»

احساسات این معلمها همیشه توی جیب جلیقه شان است و هر ساعتی از روز که دلشان بخواهد فی المجلس آن را تحویل آدم می دهند. اما آن روز ها کی به فکر این چیزها بود.

از میان بچه ها فقط «ژوزف بهم» خپله و بدترکیب بود که هی دل دل می کرد و راه دستش نبود که داوطلب شود. اما دست آخر او هم زور زورکی تن به قضا داد; چون می ترسید از دسته مان بیرونش کنیم. شاید خیلی از بچه ها مثل ژوزف فکر می کردند اما راستش را بخواهید هیچ کس دل و جرئت آن را نداشت که دستش را رو کند. چون آن روزها همه حتی پدر و مادرها هم عبارت «بزدل و بی غیرت » را خوب بلد بودند. آن روز روح هیچ کدام از ما خبردار نبود که به چه راهی قدم می گذرانیم. فقیر و بیچاره ها از بقیه داناتر بودند. آنها خوب می دانستند که جنگ جز بدبختی عاقبت دیگری ندارد. و مزه بدبختی را هم که حسابی چشیده بودند. اما پولدارها سرشان به کار و کیف خودشان گرم بود. راستش همین پولدارها اگر کمی فکر می کردند می فهمیدند که جنگ روی زندگی آنها بیشتر اثر می گذارد.

کات چینسکی عقیده داشت که بیخبری این عده نتیجه تربیت آنهاست که ابله بارشان آورده.بگذریم. ژوزف بهم اولین کسی بود که توی جنگ نفله شد. توی یک حمله  گلوله به چشمش خورد و افتاد ما هم همانجا ولش کردیم بمیرد. ما نمی توانستیم او را با خودمان ببریم چون با دستپاچگی داشتیم عقب نشینی می کردیم بعد از ظهر که شد یک دفعه صدای آه و ناله اش را شنیدیم و دیدیم که دارد کورمال کورمال خودش را روی دست و پا می کشد و به طرف ما می آید. معلوم شد فقط بیهوش شده بود. اما از آنجا که جایی را نمی دید و درد لامروت هم دیوانه اش کرده بود خوب سینه خیز نکرد و تیر خورد و پیش از آنکه کسی بتواند او را به داخل سنگر بیاورد جلو چشم ما جان داد.

خون او به گردن کانتورک نبود. نه ما هم منکرش نیستیم . اگر قرار باشد هر گناهی را به گردن کسی بیندازیم کار دنیا به کجا می کشد؟ کانتورکها زیادند صدها و هزارها کانتورک هستند که خیال می کنند راه درست فقط یکی است و آن هم همان است که آنها می دانند.

بله همین خیالهاست که زندگی ما را به لجن و کثافت کشیده. پسر بچه های هیجده ساله را آنها بایستی سردستگی و رهبری می کردند تا در جاده زندگی به عالم کمال، عالم کار، و ظیفه و فرهنگ و دانش و ترقی برسند. درست است که بیشتر وقت ها آنها را دست می انداختیم و سرشان مسخرگی درمی آوردیم اما از ته قلب به آنها ایمان داشتیم. مفهوم سرکردگی و بالادست بودن که آنها نماینده آن بودند در مغز ما به تیز بینی بیشتر و آگاهی انسان تری همراه بود. اما با دیدن اولین کشته پایه های این اعتقاد شکست و درهم فرو ریخت. بایستی قبول کنیم که نسل ما درستتر از نسل آنهاست . آنها فقط در جمله پردازی و مهارت از ما جلو بودند. اما اولین بمباران این اشتباه ما را هم کف دستمان گذاشت. و آتش همان بمبها دنیایی را که آنها برای ما طرحریزی کرده و ساخته و پرداخته بودند در هم کوبید و خاکستر کرد.

زمانی که آنها هنوز داشتند می نوشتند و جمله می ساختند ما خون و مرگ می دیدیم. زمانی  که آنها هنوز با صدای رسا نصیحت می کردند که خدمت به وطن بزرگترین خدمتهاست ما خوب فهمیده بودیم که خوف مرگ از آن هم بزرگتر است. با وجود این نه تمرد کردیم و نه فراری شدیم و نه ترسیدیم – گفتن این اصطلاحات برای آنها چقدر ساده و آسان بود. ما هم به اندازه آنها وطنمان را دوست داشتیم. ما جانمان را کف دست گذاشتیم و به آب و آتش زدیم اما توانستیم خوب را هم از بد تشخیص بدهیم بله یکدفعه چشمهامان بینا شد و همه چیز را دیدیم . دیدیم که از دنیای آنها دیگر چیزی باقی نمانده و دیدیم که به طور ترسناکی یکه و تنها هستیم و یکه و تنها باید گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم.   

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در یکشنبه 8 آذر1388 و ساعت 10:59 |
راهی نیست انگار که باید با نیچه تا انتهای حضور آدمی پیش رفت.

                                                                ژرژ باتای

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در چهارشنبه 4 آذر1388 و ساعت 7:38 |
نخستین دوره جایزه ادبی گردون

برندگان:احمد محمود ـسید حسین کاظمی ـ فرخنده

آقایی ـ بهرام بیضایی ـمحمد قاضی ـاحمدرضا احمدی

رضا قیصریه

هیئت داوران : صفدر تقی زاده ـ هوشنگ حسامی ـ

محمد علی سپانلو ـحسن عابدینی ـلیلی گلستان

برنده بهترین رمان سال ۷۲ احمد محمود برای

 رمان سه جلدی مدار صفر درجه

سید حسین میر کاظمی برنده جایزه دوم

رمان برای رمان یورت

فرخنده آقایی برنده بهترین داستان کوتاه برای

مجموعه داستان راز کوچک

رضا قیصریه برنده جایزه دوم داستان کوتاه برای

مجموعه داستان هفت داستان

قیصریه در مراسم حضور نداشت

احمد رضا احمدی برنده بهترین شعر برای مجموعه

شعر لکه ای از عمر بر دیوار بود

احمدی در مراسم حضور نداشت

بهرام بیضایی برنده بهترین نمایشنامه برای

نمایشنامه  پرده خانه

محمد قاضی برنده جایزه یک عمر تلاش  در جهت

اعتلای فرهنگ ملی ایران

 هوشنگ گلشیری یکی از سخنرانان مراسم

منبع : نشریه گردون شماره ۴۰ـ ۳۹

اردیبهشت و خرداد ۷۳  

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 13:26 |

در روزهای پنهان تو باید چراغ افروخت _ من سزاوار خاموشی نیستم _ من فقط در باد دو سه پرتقال به غنیمت برده ام _ مه سنگین صبحگاهی هوش ساده ی مرا می رباید _ شاخه را گم می کنم. آینه از تو است _ من در باران قرآن آوردم.

.................

از کتاب هزار پله به دریا مانده است. احمد رضا احمدی _ نشر قطره

 

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:42 |

   

_ وقتی با تو برخورد کردم،از چه چیزی رنج می بردی؟ از داشتن آگاهی. برای این که دیگر رنج نبری،به تو پیشنهاد می کنم که به یک شیء تبدیل شوی،کاملا یک شیء و در همه موارد از من اطاعت کنی. خودت را منسوخ کن. فکر و اندیشه من باید جانشین فکر و اندیشه تو باشد.

_این یعنی می خواهید من برده شما باشم.

_نه بیچاره ! برده خیلی بالاتر از شیء است،برده آگاهی دارد. برده می خواهد که آزاد باشد،نه، من می خواهم تو چیزی کمتر از یک برده باشی،خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه. می خواهم که تو شیئی باشی ازآن من.این طوری خوشبخت می شوی و در اوج خوشی از خود بیخود می شوی.

_نمی دانم ! یعنی حق با شماست؟

_همیشه حق با من است.     

                    زمانی که یک اثر هنری بودم       اریک امانوئل اشمیت

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در پنجشنبه 23 مهر1388 و ساعت 5:58 |
پزشکان اصطلاحاتی دارند

که ما نمی فهمیم

ما دردهایی داریم که آنها نمی فهمند

نفهمی بددردی است

خوش به حال دامپزشکان!

شعر از اکسیر

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 8:23 |

رهیافت عقلانی به معنای آمادگی برای پذیرش این نکته است

که من ممکن است بر خطا باشم و شما بر صواب، اما با یک

تلاش مشترک هر دو می توانیم به حقیقت نزدیکتر شویم.    

                                                             کارل پوپر

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 9:5 |
صدای پای تو ........

شکستن من .......

همان یک لحظه کافیست

برگ ها عاشق می میرند.

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 10:5 |