تبليغاتX
ح ر و ف

در روزهای پنهان تو باید چراغ افروخت _ من سزاوار خاموشی نیستم _ من فقط در باد دو سه پرتقال به غنیمت برده ام _ مه سنگین صبحگاهی هوش ساده ی مرا می رباید _ شاخه را گم می کنم. آینه از تو است _ من در باران قرآن آوردم.

.................

از کتاب هزار پله به دریا مانده است. احمد رضا احمدی _ نشر قطره

 

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:42 |

   

_ وقتی با تو برخورد کردم،از چه چیزی رنج می بردی؟ از داشتن آگاهی. برای این که دیگر رنج نبری،به تو پیشنهاد می کنم که به یک شیء تبدیل شوی،کاملا یک شیء و در همه موارد از من اطاعت کنی. خودت را منسوخ کن. فکر و اندیشه من باید جانشین فکر و اندیشه تو باشد.

_این یعنی می خواهید من برده شما باشم.

_نه بیچاره ! برده خیلی بالاتر از شیء است،برده آگاهی دارد. برده می خواهد که آزاد باشد،نه، من می خواهم تو چیزی کمتر از یک برده باشی،خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه. می خواهم که تو شیئی باشی ازآن من.این طوری خوشبخت می شوی و در اوج خوشی از خود بیخود می شوی.

_نمی دانم ! یعنی حق با شماست؟

_همیشه حق با من است.     

                    زمانی که یک اثر هنری بودم       اریک امانوئل اشمیت

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در پنجشنبه 23 مهر1388 و ساعت 5:58 |
پزشکان اصطلاحاتی دارند

که ما نمی فهمیم

ما دردهایی داریم که آنها نمی فهمند

نفهمی بددردی است

خوش به حال دامپزشکان!

شعر از اکسیر

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 8:23 |

رهیافت عقلانی به معنای آمادگی برای پذیرش این نکته است

که من ممکن است بر خطا باشم و شما بر صواب، اما با یک

تلاش مشترک هر دو می توانیم به حقیقت نزدیکتر شویم.    

                                                             کارل پوپر

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 9:5 |
صدای پای تو ........

شکستن من .......

همان یک لحظه کافیست

برگ ها عاشق می میرند.

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 10:5 |

کویر،

بوته خاری در شب

خواب دریا می بیند.

 

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 7:51 |
بچه ها شوخی شوخی سنگ می پراندند

قورباغه ها جدی جدی

می مردند 

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 7:38 |
 

"اعصاب من امشب ویران است.آری ویران.به کنارم باش با

من سخن بگو.چرا هرگز لب به سخن نمی گشائی؟بگو به

چه می اندیشی؟به کدام پنداری؟چه؟

مرا نه آنچنان توان هست که اندیشه ات را دریابم.بگو"

سرزمین بیحاصل ـ الیوت

 

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 7:58 |

الگارلارنس دکتر وف، متولد ششم ژانویه سال 1931 در نیویورک است. وی در محله «برانکس» نیویورک رشد کرد و پدر و مادری سنتی از نسل دوم روسی- یهودی های مهاجر داشت. این عوامل به خوبی در آثار او به ویژه «شهر خدا» و «رگتایم» قابل مشاهده است. او از دانشگاه کلمبیا فارغ التحصیل شد و به ارتش پیوست و اما بعد از دو سال به عشق همیشگی اش یعنی ادبیات برگشت. او در فاصله سال های 1964 تا 69 سر ویراستار نشریه «دایل پرس» بود و بعد از 1969 تمام وقتش را صرف نوشتن رمان و داستان کوتاه و البته مقاله های نقد و تحلیل ادبی کرده است.
دکتر وف نویسنده تا قبل از انتشار رمان «کتاب دانیل» در 1971 ناشناخته بود و اما وقتی این کتاب نامزد جایزه ملی کتاب سال شد مورد توجه منتقدین قرار گرفت.
آثار او از این قرارند: به دوران سخت خوش آمدید 1960، بزرگ مثل زندگی 1966، آوازهای بیلی باتگیت 1968، کتاب دانیل 1971، رگتایم 1975، نوشیدنی قبل از شام 1979، نمایشنامه، دریاچه لون1980، سرود آمریکایی 1982، زندگی شعرا: شش داستان ویک نول 1984، نمایشگاه جهان 1985، برنده جایزه ملی کتاب، بیلی باتگیت 1989، آب کارها 1994، شهر خدا 2000، گزارش از دنیا 2003، داستان های سوئیت لند 2004، مارش 2005 (برنده جایزه پن- فاکنر)، مقالات منتخت 1996- 2006 (2006).
او در میانه تاریخ ادبیات آمریکا قرار دارد و در شمار کسانی مانند فیلیپ راث،تونی موریسون ، جان آپدایک، سال بلو و دان دلیلو جای می گیرد و البته به طور قطع می توان گفت که بهترین و مستعدترین رمان نویس نیمه دوم قرن گذشته است.
او جوایز متعددی را هم به دست آورده است از جمله: یک جایزه ملی کتاب، دو جایزه حلقه منتقدین ملی کتاب، دو جایزه پن- فاکنر و ...
وی در آثار شیوه روایی نویی ارایه می دهد رمان های او ترکیب خارق العاده ای از داستان واژه های متعددی است که به طور خارق العاده ای در هم تنیده شده اند و در عین بی ارتباطی، بسیار خوب هم اتصال یافته اند. شاید برای همین باشد که ارایه خلاصه ای از هر یک از رمان هایش کار بسیار مشکلی است و شاید حتی غیر ممکن باشد. این مساله در مورد مشهورترین و قطعا بهترین رمان او یعنی «رگتایم» به خوبی به چشم می آید. کتاب از شخصیت های فراوانی تشکیل یافته است که هر کدام برای خود داستان و ماجرایی دارد و جالب اینکه تک تک این داستان ها آورده می شود و با دیگری ارتباط می یابد. برخی از این داستانی ها در چند خط بیان می شود و برخی هم تا پایان اثر ادامه می یابد. ماجرای اصلی این کتاب ظاهرا داستان یک خانواده ساده و متوسط آمریکایی است. پدر، مادر، برادر کوچک، پسر، همین. هیچ کدام اسمی ندارند. خانه شان توی یک خیابان بی نام و نشان خلوت است. همه جا بی رنگ و ساده است. این خانواده گویی یک صحنه است برای نمایش آدم های داستان و البته محل اتصال تمام ماجراهای کتاب.
کتاب سرشار است از شخصیت های گوناگون. بسیاری از آنها اشخاص واقعی اند. هنری فورد، هری مودینی، جی. پی مورگان، اما گلدمن، زیگموند فروید و ... همگی اشخاص مشهور اوایل قرن گذشته اند اینها در کنار شخصیت های خیالی مانند کولهاموس واکر، تاته، مانه و بقیه داستان را جلو می برند. شاید علت اصلی حضور این اشخاص واقعی، واقعی جلوه دادن فضای داستان باشد. دکتر وف هر کجا که خواسته با این شخصیت ها بازی کرده و تمام نظریات سیاسی و اجتماعی اش را ابراز کرده است. برای کشف درست لایه های مختلف این اثر باید روی آن خانواده چهار نفره متمرکز شویم. پدر نمونه یک فرد میانه آمریکایی است. پرمدعا، بی اطلاع، کمی ترسو و البته جاه طلب.او ((پیری)) را در سفر قطب شمال همراهی می کند و ما یقینا نمی فهمیم به چه دلیل و شاید خودش هم نداند . مادر که آن دخترک سیاه پوست و بچه اش را به خانه می آورد مهم ترین فرد خانواده است. او با این کارش باعث ورود "کولهاوس واکر" به داستان و البته خانه اش می شود و این نقطه عطفی در رمان است. کولهاوس پیانیست رگتایم است. رگتایم این رمان این نام را برخورد دارد و این کلمه بسیار در آن مهم است. رگتایم نوعی موسیقی مخصوص سیاهان آفریقایی-آمریکایی است. این سبک در زمان حوادث کتاب یعنی اوایل قرن بیستم در اوج محبوبیت در آمریکا بود نقشی پررنگ در حوادث کتاب دارد. اما خود رگتایم ماجرایی جالب دارد. سیاهانی که خسته از تبعیض نژادی و محرومیت از حقوق اولیه اجتماعی بودند به ابزار موسیقی روی آوردند. لباس های شیک مشابه سفید ها می پوشیدند و خیلی با حرارت موسیقی شان را اجرا می کردند.
جامعه آمریکایی آن زمان سخت شیفته موسیقی بود و چه ابزاری بهتر از این برای بیان حرف ها. آنها ابتدا سفید ها را جذب موسیقی شان می کردند و بعد از دردهایشان می گفتند: کسانی مثل اسکات چاپلین وق البته واکر داستان ما.
"دکتر وف" برشی عرضی از بخشی مهم از تاریخ آمریکا زده و به تحلیل آن می پردازد.
سال های اولیه قرن بیستم، یعنی سالهایی که جامعه آمریکایی با گسترش همه جانبه تکنولوژی و ثروت مواجه شد و همین موجب به وجود آمدن تغییرات زیادی در جامعه و آدم هایش شد.
دکتر وف آگاهانه با وارد کردن آدم هایی به داستانش، هریک از نماینده بخشی از جامعه آمریکا نشان می دهد. کولهاوس واکر نمونه یک سیاه پوست کثیف برانکسی است که به قول سفید ها لباسش را عوض کرده وگرنه همان آدم سابق است. جی پی موگان و هنری فورد نماد قدرت و ثروت هستند. از سویی تا ته مهانه مهاجران یهودی هستند که در فقر و فلاکت درگتوهای حاشیه ای زندگی می کنند. اوج تبعیض دیده می شود. مورگان وتاته ماند همسرتاته تنها به خاطر چند هفته دیر شدن اجاره خانه این بار به صاحب کارش اجازه می دهد تا هر کاری می خواهد با او بکند و بعد هم ناپدید می شود. اما مورگان ولخرجی های بی حد و حصر او اعجاب آور و گاهی احمقانه به نظر می رسد. او حتی به جایی می رسد که می خواهد به تقلید از فراعنه مصر برای خودش هرم بسازد.
از سویی دیگر اما گلدمن آنارشیست انقلابی را می بینیم . او را بگذارید کنار هنری فورد و مورگان. کاپیتالیست. فورد مورگان انجمنی دو نفره تشکیل می دهند. یعنی چیزی شبیه اتحاد کشورهای صاحب قدرت و سرمایه . در این میان واکر جلوی این تبعیض ها می ایستد. او تنها حقش را می خواهد جالب است که نماد قدرت و ثروت سفید ها را تسخیر می کند. کاخ موزه سفید رنگ مورگان.
اما می بیند که راهی نیست. خانواده چهار نفره نماد جامعه عامی و متوسط آمریکاست. ناظر ماجراست. آدم هایی مثل هودینی، هری تو، اِوِلین نسبیت و... هر یک عضوی از این جامعه بزرگ و ناهمگون هستند که داستانی مخصوص به خود دارند، اما همه وقتی واکر وارد داستان می شود، در سایه قرار می گیرند.
رگتایم درباره ماهیت حقیقی آمریکاست، دکتر وف، با نشان دادن این جامعه و تحلیل آن، حرف ها را بیان می دارد. مهم ترین آنها بی عدالتی است. بی عدالتی مسلمی که در مورد واکر می بینیم. مشکلات بی حد و حصر مهاجران، ستم فراوان به کارگران و البته تبعیض نژادی. کافی است مقایسه ای بین آن داستا ن کنید .
تمام مدت، خانواده به دنبال همان رویای معروف آمریکایی است، رویایی دست نیافتنی آمریکایی. زندگی مرفه بدون خشونت و برابر، چیزی که هیچ گاه محقق نمی شود. مهاجران باید شکل بقیه شوند درست مثل تاته و دخترش . او یک روز دست دخترش را می گیرد و سوار تراموا و قطار می شود و آنقدر با قطار از بین آدم ها و شهرهای آمریکایی می گذرد تا یکی مثل همان ها شود و مسلم است که به پول و قدرت می رسد.
سیاه ها اما هیچ چاره ای ندارند. نه لباس شیک، نه موسیقی، نه شهرت و نه حتی پول نجاتشان نمی دهد واکر را ببینید تمام این ها را داشت و اما همان سیاه جنایتکار ترسناک باقی ماند.
این کشور جای آنارشیست ها هم نیست. هر اتفاقی که در کشور می افتد سراغ گلدمن می روند . گلدمنی که مرهم همین آدم های پولدار و کاپیتالیست می شود. اوست که دردهای جسمی و روحی اِوِلین نسبیت، بازیگر و مدل مهشور را درمان می کند.
اما عاقبتش زندان است و بعد هم بدتر از آن، یعنی فراموشی در جامعه آمریکایی باید مثل مادر خانواده باشی. مهربان، ساده، دوست سفیدها و اصلا سفید و کاری با دولت و پولدارها نداشته باشی.
اما سبک روایی "دکتر وف "هم در کتابش قابل توجه است. رمان مجموعه ای از پاراگراف های بلند و متوالی تشکیل شده است که گاه هر کدام یک یا بیشتر از یک صفحه هستند.
داستان های موازی متعددی در کنار هم پیش می روند و در نقطه ای از داستان با هم تلاقی می کنند. نویسنده استادانه از دل داستانی به داستان دیگری می رود و بعد در نقطه ای دو یا چندتای آنها را به هم می رساند.
برادر کوچک عضوی از خانواده است، او وارد داستان اولین نسبت از این هم جلوتر می رود. داستان او و شوهرش، آشنایی اش با تاته، واکر و در نهایت با اما گلدمن چندین و چند داستان را به هم متصل می کند. جالب است که اولین برای این کار انتخاب شده است. او نماد فحشاء و فساد اخلاقی قانونمند و رسمی آمریکاست، چیزی که وجه مشترک بیشتر آمریکایی ها هاست حتی اماگلدمن ضد آمریکایی آنارشیست در بخش مهمی از رمان، جسم آسیب دیده او را درمان می کند و این تضاد، طنز بسیار ظریفی در خود دارد. این گونه طنز را در بسیاری جاهای کتاب می بینیم.
رگتایم از تاریخ انتشارش تاکنون مورد توجه زیاد منتقدین و البته مخاطبان عام بوده است. تا به حال بر اساس تعدادی از کتاب های دکتر وف توسط کارگردانان مطرح آمریکایی فیلم هایی ساخته شده است، از آن جمله هیلوش فورمن که همین رگتایم را به فیلم درآورد. او در جایی در مورد رگتایم چنین می گوید: «این کتاب، تابلویی است از دوره ای که تمامی تضادهای شگفت انگیز این سرزمین را بازتاب می دهد، کتابی انباشته از اطلاعات، تصورات و تفسیرات اجتماعی... »
شاید بخشی از این توجه به رمان، علاوه بر مواردی که فورمن آنها را برشمرد، نثر روان و زیبای دکتر وف، سبک روایی مبتکرانه او، احساس عمیقش در ساختن فضای داستانی و بالاتر از همه، توانایی خارق العاده او در ملموس کردن گذشته و ممزوج کردن آن با حال باشد که تمامی این موارد را در جای جای رگتایم به چشم می بینیم.
از آثار متعدد "دکتر وف" تاکنون دوتای آنها به فارسی ترجمه شده است که هر دو به همت نجف دریابندری محقق شده است. دریابندری بود که با ترجمه رگتایم وبیلی باتگیت، دکتر وف را به کتابخوان های ایرانی معرفی کرد و چه اتفاق نیکویی بود که اولین شناخت ما از دکتر وف با ترجمه عالی دریابندری و دقت فراوان انتشارات خوارزمی به وجود آمد.
رگتایم فارسی در عین اینکه ترجمه ای وفادارانه نسبت به متن اصلی آن بود، اما بسیار روان است. معادل های بسیار مناسبی برای بسیاری کلمات کلیدی کتاب انتخاب شده است. به عنوان مثال، انتخاب «برادر کوچکه» به جای «younger brother» ابتکار جالی است.
تر جمه موفق این رمان، حاصل شناخت و درک عمیق مترجم از اثر و ظرافت های آن است که شاید تنها از دریابندری ساخته باشد. او ادبیات آمریکا را به خوبی می شناسد و علاوه بر تسلطش بر این ادبیات و البته زبان انگلیسی، با زبان و ادبیات فارسی به خوبی آشناست و حاصل این شناخت و البته تلاش زیاد و بازنویسی های فراوان، ترجمه ای به مانند رگتایم پدید می آورد.

برشی کوتاه از این رمان:

علاقه زیادی به هنر و کسب و کار هری هودینی،استاد فرار، پیدا کرده بود.ولی او را به نمایش هودینی نبرده بودند.هودینی در اخبار نمایش های شهر همیشه در ردیف اول بود.تماشاچیان او مردمان فقیر بودند-حمال ها، طواف ها،پاسبان ها،بچه ها.زندگی اش عین یاوگی بود.تمام دنیا را زیر پا می گذاشت و می گفت اورا به انواع وسائل ببندند،و آن وقت فرار می کرد.می بستندش به صندلی.فرار می کرد.به دستهایش دستبند و به پاهایش کند می زدند،لباس آستین بسته تنش می کردند و توی گنجه می گذاشتند و در گنجه را قفل می کردند.فرار می کرد.از خزانه بانک و بشکه میخکوب و کیسه پستی سردوخته فرار می کرد.از جعبه پیانوی حلبی کاری شده واز یک توپ فوتبال عظیم و از دیگ بخار آهن سفید واز میز کشوی و از پوست کالباس فرار می کرد.فرارش عجیب بود،چون که آن چیزی را که او ازش فرار می کرد نه می شکست ونه قفل اش را باز می کرد.پرده را پس می زدند و هودینی صحیح و سالم کنار آن چیزی که می بایست او را درون خود در حبس داشته باشد ایستاده بود. دست اش را برای جمعیت تکان می داد.از یک شیردان پراز آب که درش قفل شده بود فرار می کرد.از واگن تبعیدیان سیبریه فرار می کرد.از کند شکنجه چینی فرار می کرد.از بازداشتگاه هامبورگ فرار می کرد.از کشتی زندانیان انگلیسی فرار می کرد.از زندان بستون فرار می کرد.او را به لاستیک اتومبیل،به چرخ چاه آب،به توپ،می بستند فرار می کرد.با دست بسته توی رودخانه می سی سی پی،سن،مرسی،شیرجه می رفت،بعد بالا می آمدودست تکان می داد.با لباس آستین بسته خودش را وارونه،از جرثقیل،از هواپیما،از بام ساختمان،آویزان می کرد.با لباس غواصی و با وزنه زیاد و بدون لوله هوا توی دریا می انداختنش.باز فرار می کرد.یک بار زنده به گورش کردند،نتوانست فرار کند وناچار نجات اش دادند.با شتاب خاک را پس زدند و بیرون اش آوردند.نفس زنان گفت که خاک خیلی سنگین است.

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 7:58 |
  

چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد،چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد.اگر هم وجود داشته باشد،کسی معنای آن را درک نمی کند.اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی...اماهرگز این دستهای تیره ای راکه قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند وگاه منجمد می کند،درک نخواهی کرد.             فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده توسط جلیل امامی در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 13:52 |