تبليغاتX
ح ر و ف
یکشنبه 15 اردیبهشت1387

انسان پیروز خواهد شد

 در سال 1949 ویلبام فالکنر برنده جایزه نوبل در رشته ادبیات شد. اما به دلیل عدم توافق کمیته جایزه نوبل تا سال بعد آن را دریافت نکرد. بنابراین در سال 1950 دو جایزه نوبل به وی اهدا شد،یکی برای سال قبل و یکی برای زمان حال.
سخنان فالکنر برای حضار قابل درک نبود به دلیل لهجه جنوبی وی و هم اینکه میکروفن از دهانش خیلی فاصله داشت. اما زمانیکه روز بعد سخنانش در روزنامه چاپ شد فورا به عنوان یکی از پرمعنا ترین مقاله ها در مراسم نوبل تلقی شد.

احساس می کنم این جایزه را نه به من بلکه به کار من داده اند، کاری که حاصل عمری از عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است؛ و این نه برای افتخار و سود جویی است بلکه بدان روی بوده است که از مایه های آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است، پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود نگاه می دارم.
برای وقف پولی که همراه این جایزه است بافتن موردی که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد کار دشواری نیست، اما من می خواهم برای سپاس و ابراز احساساتی که همراه آن بوده است چنین موردی بیابم.
این لحظه را چون بلند جایی بدانم که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوان خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش نموده اند و آنان را که روزی اینجا به جای من خواهند ایستاد شما در میان خود دارید.
تراژدی ما امروز ترسی جسمی، جهانی و همگانی است و آنچنان دیر پاینده است که اکنون حتی می توانم آن را بر خود هموار کنم.
دیگر از مشکلات روحی خبری نیست تنها این سوال در میان است چه وقت از هم پاشیده خواهم شد.از این رو مردان و زنان جوانی که امروز در کار نوشتن هستند، مشکلات دل آدمی را که با خود در جنگ هستند از یاد برده اند و نوشته خوب تنها زاییده این ستیز خواهد بود زیرا چیزی جز این در خود نوشتن نیست در خود عذاب و عرق ریزی نیست.
انسانها باید دوباره این مسائل را یاد بگیرند باید به خود بیاموزند که ننگی بیشتر از ترس نیست و چون این را آموختند ترس را به یک سر فراموش کنند و در ذهن خود جایی برای هیچ چیز باقی نگذارند مگر راستی و حقایق دیرین دل آدمی- مهر و شرف و رحم و غیرت و رافت و فداکاری حقایق دیرین جهان که بی وجود آنها هر داستانی ناپایدار و محکوم به نیستی است تا چنین نکنند، نفرین بر تلاشهایشان سایه افکنده، سخن از شهوت می گویند نه از عشق، از شکستهایی دم می زنند که در آنها هیچ کس، هیچ چیز ارزنده ای نمی بازد. از پیروزی هایی که در آن امید نیست و از همه بدتر رحم نیست، رافت نیست. غم هایشان از دردهای نوع بشر مایه نمی گیرد و آهی به جا نمی گذارد، سخن از دل نیست بلکه از غده است.
انسانها تا اینها را دوباره نباموزند چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان استاده و انقراض انسان را می نگرند.
من از پذیرفتن انقراض انسان سرباز می نهم به راحتی می توان گفت که انسان تنها بدان است که پایداری می کند جاودان خواهد ماند که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر از روی آخرین حنجره ناچیزی که در آخرین شامگاه سرخ و فروغی باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند طنین صدایی ضعیف و پایان ناپذیر انسان که هنوز سخن می گوید. من به قبول این سخن گردن نمی نهم اعتقاد من به این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است نه بدان سبب که تنها در میان مخلوقات تنها او صدای پایان ناپذیر دارد و بلکه بدان سبب که دارای روح است روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است بر شاعران و نویسندگان است که در این باره بنویسند. افتخار انسان به این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند. شجاعت و امید و روح فداکاری را که فخر گذشته های انسان است به او یادآور شوند و به این سان او را در پایداری یاری دهند حاجتی نیست که صدای شاعر تنها وصف احوال آدمیان باشد این صدا می تواند همچو تکیه گاهی آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند
.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:17  توسط جلیل امامی  | 

شنبه 17 فروردین1387

شور و شوق سه گانه ای، ساده، ولی توانکاه و مرد افکن بر زندگی من فرمانروا بوده اند: شوق شوریدگی عشق، شوق راه جویی به دانش، وشوق از میان برداشتن رنجهای آدمیان.این شورها چون بادهای توفنده مرا به این سو و آن سو کشانده، به سرکشی و طغیان خوانده، و به ژرف دریاهای دلهره و به سوی پرتگاه یاس و نومیدی رانده اند.

در پی عشق بر آمدم چون وجد ببار می آورد، چنان وجد عمیقی که برای به چنگ آوردن چند ساعتی از آن، آماده بودم جان در سر این سودا بنهم.در پی عشق بر آمدم چون تنهایی را می زدود، تنهایی جانکاهی که هشیاری از ذهن می ربود و چشم به کرانه دنیا می دوخت،به ژرفنای بی پایانی که زنده بدان قدم ننهاده است.و سر انجام در پی عشق بر آمدم چون در پیوند آن ریزنقش عرفان و منظر نیمرنگ بهشت وقدسی بودن و خیال شاعرانه را می یافتم.این آن چیزی است که در پی آن بوده ام،شاید بنظر آید که بدین همه نمی ارزیده است ولی به هر حال در پی آن بوده ام و بدان رسیده ام.

با شوری همتای شور عشق در پی دانش بودم،می خواستم به دل آدمی پی ببرم،به درخشش ستارگان و چرا که می درخشند و به قدرت فیثاغوریان پی ببرم که بر فراز جریان هستی با نیروی عدد تاب می خوردند و سیر می کردند.اندکی ازین آرزو_البته نه چندان_بر آورده شد.

عشق و دانش تا بدانجا که میسر بود مرا به آسمان بردند و به بهشت نزدیکم کردند. ولی همیشه دل سوزاندن به این و آن، مرا به زمین بازگردانده است.بازتاب فریاد و درد، دلم را به لرزه در آورده است: کودکان قحطی زده، قربانیان شکنجه گران ستمگر، پیران بی پناه که سرباری هستند مورد نفرت فرزندان، و همه این جهان تنهایی و بی کسی و فقر و درد برای زندگی انسان_آنچنان که زندگی باید_صورتی کریه و نیشخندی بد منظر ساخته است.آرزومندم که از شر بکاهم، ولی نمی توانم،و از این بسیار در رنجم.

این زندگی من بوده است و من آنرا برای زیستن سزاوار دانسته ام و اگر اقبال یاریم کند و بگذاردم باز به زندگی کردن خواهم پرداخت.                                  برتراندراسل       

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:17  توسط جلیل امامی  | 

چهارشنبه 15 اسفند1386
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات

غرقه شوی همچنان که در عیشی مدام.

                                                                             گوستاو فلوبر

                                                   نامه به دوشیزه لوروایه دشانتپی

                                                                           ۴سپتامبر۱۸۵۸

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:1  توسط جلیل امامی  | 

شنبه 4 اسفند1386

برشی از آخرین مصاحبه زنده یاد غلامحسین ساعدی تحت عنوان"نتوانستم همه کابوس هایم را بنویسم" :

_در قصه نویسی معاصر ما کسانی که واقعا مطرح هستند، انگشت شمارند نظر شما درباره آنها چیست؟

_نظر من اصلا مهم نیست. این مساله نیازمند بحث مفصلی است. مثلا در مورد آثار هدایت،بعضی از آثار او مثل سه قطره خون،زنده به گور،داودگوژپشت به نظر من قصه نیست.این نوع آثار هدایت ساختمان قصه ندارد.البته ارزش هدایت وآثار ماندنی اوبه جای خود باقی است اما هدایت در آن شرایط تجربه می کرد تا شیوه های جدیدی پیدا کند.مثلا به تجربه های او در طنز سیاه توجه کنید.در بعضی از این تجربه ها او واقعا قصه ساخته است.مثلا در داستان"دون ژوان کرج" یا "بن بست" یا "زنی که مردش را گم کرد" او واقعا فرم قصه را پایه گذاری کرده است.ارزش آثار هدایت در یک حد نیست درباره آثار هدایت بررسی های زیادی شده است و من توصیه می کنم که در باره آثار او مقاله "پرویز داریوش" را حتما بخوانید.

داستان های اولیه صادق چوبک واقعا بی نظیر است.مثل خیمه شب بازی و انتری که لوطی اش مرده بود. بعضی از داستان های او شکل بسیار خوبی دارد مثلا داستان"چراغ آخر" –ونه تمام کتاب-اما آثار بعدی او برای من مطبوع نیست.مخصوصا سنگ صبور که من از آن بدم می آید.کتابی است که فکر می کنم بو می دهد. جدی می گویم.

در مورد آل احمد،گاه نثر او" شل و ول" است.بیشتر به نثر پرداخته است.یک نثر چکشی فوق العاده. در قصه های آل احمد،نثر است که خواننده را به دنبال اثر می کشاند و نه آدمها و اکسیون ها و فضا.البته آل احمد چند تا داستان بی نظیر دارد مثل "جشن فرخنده" که داستان خوبی است.این داستان در مجموعه 5داستان منتشر شد که ازخیلی از کتابهای او بهتر است. در"دید و بازدید" آل احمد بیشتر فضا می سازد.فضایی که خود او در آن زندگی کرده است. به هر حال آل احمد چند تا داستان دارد که تا حدی قابل تحمل است.بزرگ علوی آثار "شل و ولی " داشته است اما داستان "گیله مرد" او داستان خوبی است و ماندنی است.

گلستان نثر موزون می نویسد.بعضی از داستان های او شکل دارد.مثل"طوطی همسایه من" که داستان خوبی است.به هر حال گلستان،کارش را می داند.البته من بحث محتوایی نمی کنم.

چند تا کار گلشیری واقعا فوق العاده است.من به گلشیری اعتقاد دارم.او کارش را بلد است و می داند که چطور قصه بنویسد،البته گاهی شورش را در تاکید بر نحوه بیان در می آورد و قصه در نحوه بیان گم می شود.اما به هر حال بعضی از کارهای گلشیری واقعا بی نظیر است.مثلا چند تا از معصوم ها مخصوصا معصوم اول و دوم آثار متعالی و واقعا ماندنی است.

دیگران هم خوب نوشته اند.مثلا چند تا از قصه های جمال میر صادقی واقعا خوب است،مخصوصا قصه "دیوار" که من هرگز آن را فراموش نمی کنم.

آثار بهرام صادقی بسیار خوب است.آثاری که با دید تلخی نوشته شده است و در آن ها حساسیت خاصی است که آدمی را تکان می دهد.

تقوایی می توانست قصه نویس خوبی باشد.در "تابستان همان سال" فضای جنوب را را خوب تصویر کرده است.حیف که کار قصه نویسی را رها کرد،تنکابنی رامن قصه نویس نمی دانم. در قصه نویسی ما،کار خوب زیاد شده است.برای بررسی آنها آدم باید با حوصله و دقت بنشیند و تک تک آثار خوب و با ارزش را تحلیل کند.

مجله آدینه،شماره 76-دی ماه 1371-صفحات 24و25

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:22  توسط جلیل امامی  | 

شنبه 20 بهمن1386

هیچ تا به حال به این اندیشیده اید که چرا جریانات و وقایعی که پیرامون ما اتفاق می افتد، به سادگی از مسیر اصلی خود منحرف می شوند؟ استاد عباس معروفی با کلماتی چند در قالب یک داستان کوتاه آئینه ای می سازد، که هر یک از ما با اندکی تامل شاید بتوانیم خویشتن را در آن ببینیم. با توجه به حال و هوای این روزها بی مناسبت ندیدم، تا این داستان کوتاه را در اینجا بیاورم.باشد که کمی ما را به تامل وا دارد.

 قیام :

ما فریاد می زدیم:" یا مرگ یا مصدق."

گروهی هوا رمی کشید:"جاوید شاه."

و ملتی:"درود بر مصدق."

ظهر گرمی بود. خیابان از جمعیت موج می زد. مغازه ها تعطیل بود. کودکی کون برهنه از تنهایی گریه می کرد. پیرمردی سر تکان می داد. ما جوان تر ها وسط میدان، گرم تظاهرات بودیم. گروهی می رفت،گروهی می آمد.رادیو پیام می داد.قوای انتظامی حیران مانده بود.دار و دسته گروههای سیاسی افتاده بودند به جان هم. روسها و انگلیسها یک طرف، بقیه طرف دیگر. هیچ کس هیچ کس را نمی شناخت و آن که با دیگری خرده حسابی داشت،همان کنار خیابان دخلش را می آورد. یکی جیب می زد،یکی از دیوار بالا می رفت و یکی دیگر قفل مغازه ای را می شکست.

تا می پرسیدی چه خبر؟می گفت: "چه خبر؟"

می گفتیم : "کی به کیه؟"

می گفتند : "هیشکی به هیشکی نیست."

یکباره سر بر می گرداندیم، یک دسته از قوای نظامی به یک طرف می دوید. مردم دنبالشان می دویدند. پشت سرشان باز نظامی ها بودند.

می پرسیدیم: "کی به کیه؟ "

می گفتند : " هر کی به هر کیه."

ما همراه پلاکاردهای خود راه افتاده بودیم و فریاد می کردیم: "از جان خود گذشتم، با خون خود نوشتم، یا مرگ یا ..." از خیابانی به کوچه ای و از کوچه ای به میدانی، سیل.

نظامی ها نا غا فل سر می رسیدند. عده ای هوار می کشیدند و شهر را به هم می زدند. آن وقت یکی می رفت زیر لگد، هرج و مرج.

کامیونی که رو بروی بازار بزرگ ایستاده بود، آرام آرام و بوق زنان جمعیت را شکافت و جلو شمس العماره ایستاد. این جا غوغا بود. وسعت خیابان می توانست همه چیز را در آغوش بگیرد، صدها این جمعیت را و صدها کامیون را.

مردی هیکل دار و پف کرده، با عرق گیر رکابی بالای کامیون ایستاده بود و دو تکه چوب را به هم می کو بید و فریاد می زد : " آی مردم....آ...ِی... ملت. "

عده ای دورش حلقه زدند، با سکوت و بی صدا. مرد بالای کامیون همچنان تخته ها را به هم می کو بید و نعره می کشید. جمعیت بیشتر و بیشتر شد. خروش ها خود بخود خوابید، لحظه هایی سکوت را حس کردیم. چشم و گوش قیام بی صبرانه به دهان مرد بالای کامیون دوخته شد. انتظار، التهاب، اضطراب.

 

آی ملت...آی...مر...دم..."

جمعیت باز هم موج زد، در هم ریسه رفت و منتظر ماند.

" آی...مردم! ماهی یک تومن شد ."

منظورش را نمی فهمید یم. دو لنگه در پشت کامیون را باز کرد و باز داد زد :" آتیش زدم به مالم."

عده ای هجوم بردند به طرفش. در صف ماهی سفید تازه ایستادند. بر سر و کله همدیگر کوبیدند، جر زدند، عربده کشیدند، فحش دادند.

لحظه هایی بعد مرد بالای کامیون داشت پول ها ش را می شمرد و ما خسته و افسرده به صرافت " یا مر گ یا مصدق " خودمان افتادیم.                                  زمستان 59

دریا روندگان جزیره آبی تر،عباس معروفی، انتشارات ققنوس، تهران،1383

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:19  توسط جلیل امامی  | 

پنجشنبه 18 بهمن1386
               کلمات پنجره اند

                           (یا دیوارند)

  من احساس می کنم با کلمات تو محکوم شده ام،

من احساس می کنم بسیار قضاوت شده ام وطرد شده ام،

قبل از آن که بروم باید بدانم :

آیا قصد تو این است که این را بگویی؟

قبل ازآن که دفاعم را آغاز کنم،

قبل ازآن که با رنجش یا ترس صحبت کنم،

قبل از آن که دیواری از کلمات بسازم،

به من بگو آیا درست شنیده ام؟

کلمات پنجره اند،یا دیوارند،

آنها ما را محکوم می کنند،یا آزاد می سازند.

وقتی صحبت می کنم یا وقتی می شنوم،

باشد که نور عشق از درون من بتابد.

چیزهایی است که نیاز دارم تا بگویم،

چیزهایی که برای من بسیار مهم اند،

اگر کلماتم منظور مرا واضح بیان نمی کنند،

آیا کمکم خواهی کرد تا راحت باشم؟

اگر به نظر می رسد که تو را تحقیر کرده ام،

اگر تو احساس کردی که به تو توجه نکرده ام،

سعی کن در میان کلماتم بشنوی

احساسات مشترکمان را.

                                                            روت ببر میر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:19  توسط جلیل امامی  | 

جمعه 12 بهمن1386
                                                    

۱ـ میزان و ملاک انتخاب برهان است و بس.از کسی تقلید مکن!من باشم یا دیگران!

۲ـ تا جهان بوده و باشد نور حکمت با دنیا دوستی در یک جا نمی گنجد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:30  توسط جلیل امامی  | 

سه شنبه 2 بهمن1386

دیر دوستت داشته ام، زیبایی ای چنان کهن، زیبایی ای چنین نوین، دیر دوستت داشته ام! چسان اما! تو در اندرون من بودی و من از خود برون! و تو رامن هماره در بیرون می جستم! واز زشتی خود از پی زیبایی آفرید گان تو بودم. تو با من بودی و من با تو نبودم. در بند هر آنچه، بی تو، جز نیستی نیست.انک که مرا فرا خواندی، ندایت ناشنوایی گوشم را پرده درید، جلال ات کوری چشمم را شکافت، عطر تو را تنفس می کنم وزین سان، برایت(برابر آینه ات) آه می کشم، تو را من چشیده ام و این چنین از گرسنگی و تشنگی بلعیده شده ام، لمسم کرده ای و در طلب صلح و سلامت می سوزم.

                                                                                              اعترافات آگوستین قدیس، باب 10،27

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:5  توسط جلیل امامی  | 

پنجشنبه 27 دی1386

من از محاکمه آفتاب می آیم

که هر طلوع

به نام غیرت عشق

آیات نور می خواند.

من از محاکمه آفتاب می آیم

که متهم به صراحت وجرم پرده دری است!

قاضی رکن الدین پس از حمد وثنا ودرخواست سکوت و رعایت نظم جلسه، رو به سهروردی کرد و گفت:

_آیا قبول داری که دین اسلام، ناسخ همه ادیان است؟

_بلی!

_پس چرا این همه در آ ثارت از دین زرتشت سخن گفته و بر احیای دینی که حتی آسمانی بودن آن معلوم نیست، کوشیده ای؟ احیای شرک و ثنویت مجوس در یک جامعه توحیدی چه معنی دارد وچه هدفی را دنبال می کند؟ برای کسی که با آثار شما آشنا باشد یا مدتی با شما نشست و برخاست کند، شیفتگی شما به آیین منسوخ و نا درست ایرانیان پوشیده نمی ماند. حتی در مواردی از نوشته هایت، آیه قرآن را به نفع ایرانیان تغییر داده، نه تنها به نبوت زرتشت، بلکه به نبوت پادشاهان ایران تصریح کرده ای.حال در حضور این بزرگان که غالبا با نوشته ها و گفته های تو آشنایند، چه پاسخی داری؟ ما منتظر توضیحات تو هستیم.

_من در حضور همه این آقایان اقرار می کنم که حضرت محمد(ص)سرور وسالار ما، خاتم پیامبران است.با دین او همه ادیان گذشته منسوخ شده اند.اما این که من در کتابهایم فرزانگان پارس را مطرح کرده ام، هرگز به معنی اقرار به حقانیت و منسوخ نشدن دین زرتشت نیست. من همه جا آشکارا گفته ام که آنچه برای من ارزش دارد، حکمت فرزانگان ایران باستان است، نه ثنویتی که گروهی از مجوس آن را وارد آیین زرتشت کرده اند. خود زرتشت یک موحد بود و بسیاری از فرزانگان ایران باستان یکتا پرست بوده اند.اما اینکه من آیه قرآن را به نفع ایرانیان تغییر داده ام، تهمتی نارواست. چیزی که هست تنها جمله ای ازنوشته های من پیدا کرده اند که بعضی کلماتش تصادفا شبیه جمله ای از قرآن کریم است. من جایی نوشته ام:"جماعتی از ایران هستند که مردم را به سوی حق هدایت نموده و به حق داوری می کنند."این عبارت را به آیه ای از قرآن کریم شبیه می یابند که می فرماید:"گروهی از آفریدگان ما هستند که مردم را به سوی خدا راهنمایی کرده و به حق داوری می کنند."اگر به قصد ایراد گرفتن وبهانه جویی، نوشته های هر کسی را بررسی کنیم، چنین چیزهایی می توان یافت. برای من حکمای ایران و یونان فرق ندارد. آنچه مهم است حکمت است. اسلام هم اجازه داده است تا حکمت را از هر کجا که پیدا کنیم، از آن بهره گیریم. من در حکمت الاشراق به احیای حکمت حکمای ایران زمین پرداخته ام، نه چیز دیگر! اما اینکه حکمای پارس را پیغمبر می دانم، این هم بهتان آشکاری است. من نمی گویم که آنها همه شان پیغمبر بوده اند، اما اسنادی دیده ام که برخی از شاهان ایرانی از الهام غیبی و عنایت آسمانی برخوردار بوده اند. هر کس که صاحب فر کیانی نبود، شاه حقیقی به شمار نمی رفت.فریدون و کیخسرو شاهانی خداشناس و خداپرست بوده اند و از فر کیانی بهره داشتند. با عنایت و حمایت الهی بر دشمنان خود پیروز می شدند و به گسترش داد و دانش می پرداختند.اینک ما که یکصد و بیست و چهار هزار فرستاده خدا را بنا به روایاتی قبول داریم و بر اساس متون معتبر خودمان، بیش از حدود بیست پیغمبر را نمی توانیم نام ببریم، چه دلیلی داریم که از وارد شدن نام کسانی که احتمالا پیامبر بوده اند، مانند زرتشت و کیومرث جلوگیری کنیم.

_مساله دیگر عقیده شما در مورد خلافت و امامت است که بر خلاف اعتقاد اهل سنت و مطابق عقیده شیعه و باطنیان است. شما در هر عصری کسی را شایسته حکومت می دانید که در علوم بحثی و ذوقی، یعنی در حکمت و فلسفه، هر دو دا نای چیره دستی باشد. در حالی که علمای اهل سنت عموما حقانیت خلافت عباسیان را پذیرفته اند. ابن سینا هم که حکیم بزرگ و بزرگترین حکیم جهان اسلام است،چنین حرفی نزده است که شما زده اید.

_امیدوارم با شبهه سیاسی، بحث علمی، آشفته نشود. سروران من. در این که الان خلافت مسلمین در عالم خارج و در واقع امر در دست عباسیان است، حرفی نیست. یک طلبه جوان نمی تواند خلیفه ای را عزل کند و خلیفه دیگری را نصب کند.هیچ سلطان و امیری در هیچ ناحیه ای به فتوای من وشما به سلطنت نرسیده است تا چه رسد به خلیفه مسلمین در بغداد. کارساز اصلی حاکمیت ها چنان که یغقوب لیث گفته است،شمشیر است و بس.خلیفه در بغداد ویعقوب هم در نیشابور، هر دو یک سند بر حاکمیت و حقانیت خود دارند و آن غلبه است،یعنی زور و شمشیر.در یک کلام اگر کار حاکم" تسخیر" باشد،حکومت، شایسته همین هاست که فعلا حاکم اند.اما اگر وظیفه حاکم "تدبیر دین و دنیای" مردم باشد،حتما باید کسی آنرا به عهده گیرد که از همه داناتربوده و اهل سلوک و تربیت باشد. و گرنه قدرت در دست نااهل،خطرناکتر از تیغ در کف زنگی مست است. این آقایان کجا جانشین آن پیغمبر می توانند باشند که شکمش گرسنه ترین شکمها بود و شکم این آقایان سیرترین شکم ها است؟ پیغمبر شما خر را با جل سوار نمی شد و پیشاپیش کسی راه نمی رفت. در جایی که می نشست هیچ امتیازی به دیگران نداشت.اما این آقایان اگر یک نفر جلوتر از آنان راه برود یا بالاتر از ایشان بنشیند گویی بذترین گناه و جرم را مرتکب شده است.پیامبر ما چنان بود که اگر خاری به پای کسی می خلید انگار بر دل او می نشست.اما این آقایان این همه از وضع مردم بی خبرند، اگر دنیا را آب برد خواب این آقایان آشفته نمی شود.

_می گویند شما شراب می نوشید. هم چنین عده زیا دی در شهرهای مختلف دیده اند که شما به موسیقی گوش می دهید و در مجالس می رقصید.

_شما بر اساس کدام دستور شرع مامورید تا بدانید که یکی شراب می خورد یا نه؟ اگر شاهدان شهادت دادند، بر قاضی است که حد شرعی را اجرا کند.اما در ابتدا نه تنها مجاز به تحقیق و تجسس نیستید، بلکه منع هم شده اید.

_خب، می خواهیم که موضوع روشن شود.

_شما چرا می خواهید شراب خواری کسی روشن شود؟پیامبر شما بر کتمان اسرار مومنان چقدر تاکید کرده است. هر گاه چیزی از اسرار اصحاب را به او می گفتند اعتنایی نمی کرد و می گفت:"من برای نقب زدن و رفتن به درون دل مردم دستور ندارم". او تلاش می کرد که مردم ظاهرا مسلمان باشند و هرگز به اثبات کفر و فساد کسی نمی کوشید. اما بر عکس جانشینانش را می بینیم که همه هم و غمشان آن است که کفر و فساد دیگران را اثبات کنند. من به شما می گویم که مسلمانم و اینک در حضور شما بزرگان به یگانگی خداوند و رسالت محمد(ص)شهادت می دهم:"اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمدا رسول الله".اما به شما نمی گویم که شراب نخورده ام یا خورده ام.من دعوی عصمت ندارم. من انسانم، نه فرشته. در هر انسانی امکان و استعداد گناه هست، اما این که شخصی مرتکب فلان گناه شده یا نه، به شما مربوط نیست.

منبع: قلندر و قلعه،داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی،سید یحیی یثربی،نشر قو،چاپ چهارم،1385    

   

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:6  توسط جلیل امامی  | 

دوشنبه 24 دی1386

نه بالا بردن پاشنه،ایستادن است و

نه گامهای بلند برداشتن،راه رفتن است.

 

نه خودنمائی،درخشیدن است و

نه پافشردن به محق بودن،متمایز بودن است.

 

نه دعوی نام،نامداری است و

نه به خود بالیدن،نیکوتر بودن.

 

پس،مرد دائو با آنها نیست.

 

این دفتر اهمیت واقعیت را در مقابل تظاهر یا عقده ها نشان می دهد.بلند کردن پاشنه و برداشتن گامهای بلند نشان تظاهر است.هنگامی که شخص خودنمائی می کند یا به خود می بالد یا مدعی نام و اعتبار است عقده هائی به زندگی خود می افزاید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:59  توسط جلیل امامی  |